قاضى ابرقوه

595

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي )

بر آن گردن‌بند افتاد ، بشناخت و رقّتى عظيم در وى پيدا شد ، آن وقت صحابه را گفت كه : أبو العاص رها كنيد و فداى وى به وى باز دهيد [ 1 ] . ايشان گفتند : يا رسول اللّه ، حكم تراست ، أبو العاص را رها كردند و فداى وى به وى باز دادند . و سيّد ، عليه السّلام ، با أبو العاص قرارداد و شرط كرد كه چون باز مكّه رسد زينب را باز مدينه آورد ، و سيّد ، عليه السّلام ، از بهر اين كار غلام خود ، زيد بن حارثه [ 2 ] ، با وى بفرستاد و يكى ديگر از أنصار ، و سيّد ، * عليه السّلام ، ايشان را گفته بود كه : در بيرون مكّه جائى بنشينيد تا أبو العاص بپنهان قريش زينب به آنجا فرستد ، و شما در صحبت وى باشيد و وى را به مدينه آوريد . پس چون أبو العاص به مكّه باز آمد ، ترتيب زينب كرد و از بهر وى هودجى بساخت و او را در ان نشاند و برادر خود ، كنانة بن الرّبيع ، همراه وى كرد ، تا وى را به بيرون مكّه آورد و بدست زيد بن حارثه سپرد . چون زينب را به راه كردند 83 ، قريش را خبر شد و از دنبالهء وى بيرون شدند تا رها نكنند كه وى را به مدينه برند ، و اوّل كسى كه به وى رسيد پسرزادهء مطّلب بود و نام وى هبّار بن الأسود بن المطلب بود ، و زينب بهودج در نشسته بود . چون اين هبّار برسيد ، تهديد كرد و نيزه‌اى كه در دست داشت بگوشهء هودج زد و زينب حامله بود و بترسيد و حمل از وى جدا شد . بعد از ان ، ديگر قريش درآمدند و كنانه برادر أبو العاص كه همراه زينب بود ، چون چنان ديد ، دانست كه قريش سر خصومت و بىادبى دارند و بىحرمتى خواهند كرد ، پس زمام اشتر رها كرد و جعبهء تير كه داشت پيش خود فرو ريخت و روى در قريش كرد و گفت : بخداى كه هر كى بنزديك من آيد و آن هودج ، وى را به تير بزنم . پس جمله باز پس ايستادند و نزديك وى نيارستند

--> [ ( 1 - ) ] در متن عربى ج 2 ص 308 : قال ان رايتم ان تطلقوا لها اسيرها ، و تردوا عليها مالها ، فافعلوا . [ ( 2 - ) ] در اصل همه جا : الحارث .